![]() |
![]() |
|
| پرنیان |
|
دوست جلوی من راه نرو از تو تبعیت نمی کنم پشت سر من راه نرو تو را هدایت نمی کنم کنار من باش و کنار من راه برو و دوست من باش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:55 توسط پرنیان |
|
|
فصل زرد همراه خزان از فصل زرد زندگی می روم شاید مثل دانه های برف در یک روز بهاری اب شوم شاید مثل برگی زرد زیر پای عاشقی خرد شوم وشاید زندگی را در جای دیگری بیابم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:1 توسط پرنیان |
|
|
زندگی در انتظار بینایی - در انتظار دیدن- کور شدم!خسته از زندگی- خسته اززندگی خسته از نرسیدن ها و نشدن ها بارها و بارها به زندگی اعتماد کردم چرا که من موجودی زمینی هستم!ای کاش می توانستم نباشم- نبینم ونفهمم احساس تهی بودن از درون! احساس ترس و تنهایی عظیم! از دور خودم را نظاره می کنم تهی تر می یابم هنوز مجبورم که لبخندی بر لبان داشته باشم هنوز می خندم اما در درون می گریم! حیرت زده و هراسان درونم را جستجو می کنم اما برای این موقعیت دردناک راه حلی نمی یابم! و این چندمین بار است که زندگی به من خیانت کرده است با تمام خیانت ها و مسوولیت های واگذاریش عاشقش هستم!چنان که قدما گویند- عاشق – چشم کور است! بله – من در حال سقوطم – چقدر دیگر تا به زمین برخورد کردنم باقی مانده است؟ به پایانم نزدیک می شوم لذت ها مرا احاطه کرده اند- دست نوازش بر سرم می کشند – مرا می بوسند اما... اما هیچ یک را نمی بینم بله – من نابینا شده ام – کور شده ام – در انتظار بینایی ! اکنون همه جا تاریکی است و من منتظر در فضا می دانم – می دانم که به زودی خواهم رفت عبور سریع خاطرات از تولد تا پلک های خسته و بسته – احساس راحتی و نظاره از بالا- مرگ! دو روز زندگانی و من را چه به ناراحتی؟ پس هنوز خودم را به شادمانی می زنم انقدر با شادمانی به هم میزنیم که من – شادمانی و او – من میشود و نوزادی متولد می شود ان سراسر دیوانگی است – ان وجد است – ان جنون است – ان عشق به زندگی است !دیوانه وار دیوانه ی زندگانی میشوم و یک سره اشک می ریزم ! اه که مجنونم- اه که دیوانه ام! و انگاه بود که زندگی زیبا شد و من بی نهایت خندیدم!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:0 توسط پرنیان |
|
|
مرگ
مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند در تاریکترین گور گوری به نام زندگی جان کنده ام دو دستهایم را از تابوت بیرون نهید تا همه بدانند که به انچه که می خواستم نرسیده ام قالب یخی را بر مزارم بگذارید تا با طلوع تابش افتاب قطره قطره اب شود و به جای معشوقم برایم اشک ریزد ارزو دارم بدانم اولین قطره ی اشک را چه کسی بر مزارم میریزد واخرین کسی که مرا فراموش میکند کیست؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13:57 توسط پرنیان |
|
|
مرگ هاسمیک روزی خواهم رفت اسوده و بی ادعا ارام وبی تمنا, بی غریو برسکوتی غرق در نور خواهم رفت روزی مرگ از پیشگاه من بوسه خواهد چید وطاق بی رنگ اسمان را سراسر چلچراغ خواهم بست روزی تو را میان باغچه کوچک تنهایی ام جا خواهم گذاشت اری روزی خواهم رفت... در ان روز تو را به هزار مذهب سوگند پیک های پرپر یاس را به هوا صفیر کن بگذار تا نورسته ی رفتن را با عطر دلپذیر هاسمیک زیبا بیافرینم ش.حسن زاده |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:53 توسط پرنیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|